×

داستان بسیار زیبای مادر

[pFontBg]این داستان زیبا را حتما” بخوانید عزیزان
بخوانید و براى چند لحظه گریه کنید.
مادر نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و مى گریست…[/pFontBg]
[says]فرشته ى فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:[/says]
[pFontBg]اى مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکى از آرزو هاى ترا براورده سازد، بگو از خدا چه مى خواهـى؟[/pFontBg]
[says]مادر رو به فرشته کرد و گفت:[/says]
[pFontBg]از خدا مى خواهم تا پسرم را شِفا دهد.[/pFontBg]
[says]فرشته گفت:[/says]
[pFontBg]پشیمان نمى شوى؟[/pFontBg]
[reply]مادر پاسخ داد:[/reply]
[question]نه![/question]
[says]فرشته گفت:[/says]
[pFontBg]اینک پسرت شِفا یافت ولى تو مى توانستى بینایى چشمان خود را از خدا بخواهى…[/pFontBg]
[says]مادر لبخند زد و گفت تو درک نمى کنى![/says]
[pFontBg]سال ها گذشت و پسر بزرگ شد و آدم موفقى شده بود و مادر موفقیت هاى فرزندش را با عشق جشن مى گرفت.
پسرش ازدواج کرد و همسرش را خیلى دوست داشت…[/pFontBg]

[says]پسر روزى رو به مادرش کرد و گفت:[/says]
[pFontBg]مادر نمى توانم چطور برایت بگویم ولى مشکل اینجاست که خانمم نمى تواند با تو یکجا زندگى کند. مى خواهم تا خانه ى برایت بگیرم و تو آنجا زندگى کنى.[/pFontBg]
[says]مادر رو به پسرش کرد و گفت:[/says]
[pFontBg]نه پسرم من مى روم و در خانه ى سالمندان با هم سن و سالهایم زندگى مى کنم و راحت خواهم بود…
مادر از خانه بیرون آمد، گوشه ى نشست و مشغول گریستن شد.[/pFontBg]
[says]فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت:[/says]
[pFontBg]اى مادر دیدى که پسرت با تو چه کرد؟
حال پشیمان شده یى؟
مى خواهى او را نفرین کنى؟[/pFontBg]
[says]مادر گفت:[/says]

[pFontBg]نه پشیمانم و نه نفرینش مى کنم. آخر تو چه مى دانى؟[/pFontBg]
[says]فرشته گفت:[/says]
[pFontBg]ولى باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و مى توانى آرزوى بکنى. حال بگو میدانم که بینایى چشمانت را از خدا مى خواهى، درست است؟[/pFontBg]
[reply]مادر با اطمینان پاسخ داد نه![/reply]
[pFontBg]فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟[/pFontBg]
[reply]مادر جواب داد:[/reply]
[pFontBg]از خدا مى خواهم عروسم زن خوب باشد و مادر مهربان باشد و بتواند پسرم را خوشبخت کند، آخر من دیگر نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و اشک هایش دو قطره در چشمان مادر ریخت و مادر بینا شد…[/pFontBg]
[question]هنگامى که زن اشک هاى فرشته را دید از او پرسید:[/question]
[question]مگر فرشته ها هم گریه مى کنند؟[/question]
[reply]فرشته گفت: بلى![/reply]
[pFontBg]هیچ کس و هیچ چیز را نمى توان با مادر مقایسه کرد.
حالا بروید و بعد از خواندن این داستان دستان مادر تان را ببوسید و برایش بگویید که چقدر دوست اش دارید
قدر مادر را بدانید قبل از اینکه مادر نباشد، جنت زیر پاى مادر است[/pFontBg]

[says]و در کلام آخر مادر دوستت دارم .[/says]

[imageCenter] moder-image1 [/imageCenter]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نظر برخی دانشجویان

خواستن توانست است